وقتی که انسان نامرادی ها را می بیند، وقتی که انسان بی کسی ها را حس میکند، و تنهایی تا مغز استخوانش رخنه می کند، وقتی که خاکیان آرامش دهنده تک به تک به نوبت تقدیر بار سفر می بندند و می روند و آدم را با هزار و یک درد تنها می گذارند، آدم را با کم فهم های بی شعور و بی درک رها میکنند، آدم دلش می گیرد، خونش از ناکامی ، از تقدیر، از زمین وزمان با جوششی درد آور عجین میشودوبه گوشه ای پناه می برد وهق هق میگرید وبا خود درد دل می کند، یقه احساس خود را میگیرد؛ اما افسوس که هیچ چیز دستگیرش نمی شود. آن وقت است که می ماند چه باید بکند ، می ماند با چه اکسیری درد های پیدا و پنهانش را درمان کند، گاهی نمیداند به که پناه برد، بی شعوری محیط اطرافش را تسخیر می کند، احساسش جریحه دار می شود، و با خود میگوید بمان ، چو کوه قدرتمند، روح انسانیت که هست.

آن وقت است که تنها یاری گر دل پیدا می شود و تنهایی دلش را با نور مهربانی منور می کند و به او پناه می برد و سکوت را مخاطب خود قرار می دهد.
آه ..... حسرتا روزگاران دورتر که چه نورها که با چشم خود نمی دیدم وچه امیدها که در دل نوپا گل نمیکرد، چه جنب وجوش ها که در روح نو خاسته به پا نمی شد . روزهای نه چندان دور روشن و گرما بخش.و سحرگاهانی پر انرژی با کوله باری از متانت بارش پاک خورشید.........
و آواز خروسکان چه رسا و دلنشین و سر وقت بود.......
وآفتابگردانها چه لبخند دلچسبی تقدیم می کردند وقتی چشمی می پایید زندگیشان را......
و قناری چه سرخوش بود وقتی رهگذری می ایستاد.......
و تک تک درختان سیب چه شوقی و چه انتظاری داشتند تا پاییز زردشان بیاید و زایش فرزندان گونه قرمزشان را ببینند..........
و کبوتران چه شوخ طبع بودند وقتی نا اهل کودکی با رنگ معصومی اش خم می شد وتکه احساسی را بر می داشت و به طرفشان پرت می کرد....
و در غروب پرستو ها چه نمایش لذت بخشی را ارایه می دادند و فردا های دیروزین چه با شکوه بودند و امیدها چه سبز ؛
اما امروز چه.......؟ چشم ها را غبار نا ترازی گرفته و قلب ها از تپش خدایی افتاده اند.
نه من باور نمی کنم ، من چنین می گویم که دیروز دنیای دیگری بود وامروز دنیای دیگر. دیروز کلام ها از حنجره ای آ سمانی بگوش می رسید ، دیروز مخاطبها همه مهربان بودند ، دیروز لذتها همه بی رنگ و ریا بود ، دیروز خنده اگر بود زندگی می داد ، دیروز گریه اگر بود دلتنگی داشت،
فردا با این جماعت زندگی سخت خواهد بود، فردا انسانیت با این جماعت قهر است ، غریب است ، بی کس است، و امروز آبستن چه فرداهای شومی است ، وچه نطفه هایی کاشته می شوند و چه نا خلفانی در راهند تا فردا ها سر بر آرند و حکایتی تلخ تر بسازند.
نویسنده:میلاد خدایی
















